Monday, February 20, 2006

اينجا يه اتفاقي افتاده ، مرگ اتفاق افتاده

اينجا يه اتفاقي افتاده ، مرگ اتفاق افتاده
بايد استاد و فرود آمد بر آستان دري كه كوبه ندارد..............
يكي مرد. آقاي جليل وند . اينجا كار مي كرد . با همه مهربون بود.
ديروز بهش گفتم بي خيال اين سيگار شو يا حداقل عصر ها سيگار بكش نه سر صبح ها. گفت : « هر كي نيكوتين رفت تو سرش تركش ديگه ممكن نيست.»
اينجا همه ناراحتند . تينا از ديشب فهميده تا الان گريه ميكنه.
چشاش قرمز شده. صنم الهه، آزاده ، فرزانه و ...............
گريم نمي ياد. ولي دارم فكر مي كنم كه مرگ فقط تو رمان ها ، فيلم ها و خواب و خيال نيست . مرگ همين جا تو تحريريه ميراث خبر بود.
از ديروز كمين كرده بود و وقتي همه رفتند و فقط سه تا از بچه ها مونده بودند، سر بزنگاه به سراغ پيرمرد رفت.
گريه ها البته براي همدرديه اما ته همه اشك ها هراس از يه اتفاق مشابه .
نسرين كه ديروزر عزراييل از نزديكش رفته بود توي دستشويي سراغ پيرمرد به آقاي فغاني گفت : « وقتي داشته دستاشو مي شسته اون اتفاق افتاده ، ديشب وقتي داشتم دستام مي شستم يهو فكر كردم نكنه .....»
البته خيلي نزديكه . به همين نزديكي كه يه تصوير يهويي غيب ميشه در عرض يك شب.
اينجا همه غصه دارند . آقاي جليل وند رفته . من هم مي رم و تو .

 

 

 

 وبلاگ خبرگزاري ميراث فرهنگي