Monday, February 20, 2006

وقايع‌نگاري يك مرگ ناگهان

مثل همه روزهايي كه همسرم مي‌گويد همه‌اش چسبيده‌اي به كار و خبرگزاري و خبرگزاري، ساعت 8:50 از سايت خبرگزاري خارج شدم و دم در هرچه صدايش كردم، جوابي نيامد. در قفل شده بود و من بعد از ثبت اسمم در ليست خروج و بعد از اينكه پاركينگ و حوالي آن را به دنبالش گشتم، نهايتاً از در پاركينگ خارج شدم.
صبح از همه جا بي‌خبر رفتم كلاس‌هاي مركز پژوهش‌ها و وقتي برگشتم از سر كوچه يك چيز روي پنجره طبقه اول خبرگزاري توجهم را جلب كرد. يك اسپيكر نقره‌رنگ كه وقتي يواش يواش نزديك‌تر مي‌شدي صداي قرآن از آن به گوش مي‌رسيد.
كم‌كم در زاويه كوچه يك ميز كوچك جلوي در خودنمايي مي‌كرد كه بر روي آن شمع و آيينه و قرآن قرار داشت و بسته‌بندي‌هاي خرما. و يك عكس. قاب عكس هاشور سياه خورده صمد جليل‌وند. نگهبان خوش‌قلب و مهربان خبرگزاري.
همه‌اش به اين فكر مي‌كنم كه وقتي ديشب بين 8 تا 8:50 در گوشه‌اي از خبرگزاري دچار حمله قلبي شده بود و من و نسرين تخيري و حسين سلمان‌زاده از او غافل بوديم و همه‌اش دنبال كار و كار و خبرگزاري بوديم، چقدر درد كشيد و چه زجري كشيد در تنهايي و تنهايي و غربت، نگهبان پنجاه و چند ساله خبرگزاري ما.
كاش آن در پاركينگ لعنتي هم قفل بود و ناچار بوديم زودتر دنبالش بگرديم و زودتر پيدايش كنيم. شايد هنوز دير نشده بود، و شايد هنوز مي‌شد كاري برايش كرد. شايد هنوز مي‌شد صمد جليلوند را در كنار داشت. روي آن صندلي هميشگي، گوشه آشپزخانه طبقه اول.
هوا دگرگون است و هيچكس در حال و هواي خودش نيست. مرگ گاهي چقدر نزديك است. گويي همين دور و بر پرسه مي‌زند و با اينكه بارها به ما چشم و ابرو نشان مي‌دهد و حواس‌مان به رفت و آمدش هست، چه ناگهان و يكباره غافلگيرمان مي‌كند.
كاش آن در لعنتي هم قفل بود يا كاش من و نسرين و حسين اينقدر درگير كار و كار و كار نبوديم. كاش....

 

 

 

 وبلاگ خبرگزاري ميراث فرهنگي