مرگ
با سلام و عرض تسلیت به بچه های صمیمی میراث خبر ،نوشته های عده ای از دوستان درباره همکار زحمتکش خبرگزاری مرحوم صمد جلیلوندرا از نظر می گذرانیم .
فرزانه ابراهیم زاده :
وقتي واژهها رنگ مرگ ميگيرد
وقتي واژهها رنگ مرگ ميگيرد، نوشتن و گفتن از مرگ خيلي دشوار است. سختتر از آن كه بشود داخل واژهها بگنجد.
امروز صبح اولين روز اسفند 84 همه ما شوكه بوديم. همه ما چه كسايي كه ديشب اين خبر را ميشنديدند، چه كساني كه صبح با آن پارچه سياه، نوار قرآن و جاي خالي همكار مهربان و آراممان آقاي جليلوند را خالي ديدند. ساده تر از آن چه فكر ميكرديم اتفاق افتاد. ساده اما عميق. هيچكدام از ما باور نداشتيم آقاي جليلوند كه ديروز در كنارمان بود امروز نيست. واژههاي ما امروز رنگ مرگ گرفته است. رنگ تلخ جدايي . امروز اولين روز اسفند 84 روز تلخي در ميان خانواده خبرگزاري ميراث فرهنگي بود.
مرگ گاهی در می زند
درباره مرگ چه فکری می کنیم. فاصله ما با مرگ چقدر است تا به حال فکر کردیم که عمر هر کدوم از ما به یک آن بسته است. یک دم، یک نفسی که ممکنه الان بیاد و لحظه ای دیگه ...
امشب حالم خوب نیست اصلا خوب نیست . این سئوالی که مدتهاست تمام ذهنم را پرکرده امشب تو سرم چرخ می زنه. سرم داره منفجر می شه اما مگه می شه چشم روی هم گذاشت و به این سئوال فکر نکرد. به سئوالی که جوابش هم سخته هم آسون به اندازه نفسی که ممکنه یک لحظه بیاید و لحظه دیگر قطع بشه. ضربانی که یک لحظه است و تمام.
امروز روز پر تنشی بود از اون روزهایی که آرزو می کنی زودتر به آخرش برسه. اما کاش آخرش با یک خبر بد نباشه. اما امروز آخرش برای من تلخ بود. تلخی که گلومو گرفته. آدم وقتی میافته تو کار خبر باید خودشو برای لحظه های تنش آماده کنه . برای لحظه ای که سخته خبر بنویسی اما خبرت باید ارسال شه. لحظه هایی که بین آسمون زمینی و حالت از همه چی بهم می خوره اما زندگی و خبر جریان داره. داشتم می گفتم امروز روز خوبی نبود. وقتی داشتم از خبرگزاری می آمدم بیرون مثل هر شبی که دیرتر از ساعت هفت می آم بیرون آمدم اسمم رو توی برگه بنویسم که برای آخرین بار دیدمش. آقای جلیلوند یکی از نیروهای خدماتی خبرگزاری که شب ها همون جا می خوابید. پیرمرد مهربانی که صبح می آمدیم می دیدم جایی که روز قبل بهم ریخته گذاشتیم را مثل دسته گل کرده، همونی که ظرف های نهارمون می شست و برامون چایی درست می کرد. همیشه با آرامشی پدرانه با ما حرف می زد. موقعی که می خواستم بیام بیرون یک امانتی رو بهش سپردم و گفتم چون صبح دیر می آم بده به شاهین امین دبیر سرویسم. وقتی داشتم کارت می زدم ازم پرسید تو امروز چت بود این قدر عصبانی بودی . مثل این که گریه هم کردی می خواستم ظهری بیام ازت بپرسم دیدم خیلی ناراحتی. بابا کار این قدر ارزش نداره که خودتو از بین ببری گفتم : چی کار کنم آقای جلیلوند کار ما هم استرس داره تازه این روزها مامانم مریضه حوصله ندارم. خنده ای کرد و گفت تو این در حرص و جوش می خوری آخرش سکته می کنی تو این سن و سال . یادمه ساعت دقیقا 36/ 7 شب بود که خداحافظی کردم آمدم بیرون ساعتو چک کردم دقیقا 36/ 7 شب. ساعت حدود ده و ربع بود که تینا خبر داد فوت کرده. باورم نمی شد. هنوزم فکر می کنم که شوخیه. آخه مرگ این قدر نزدیک است باور نمی کنم. فکر می کنم فردا صبح که برم سر کار باز او را می بینم باز به من می گه تو که این قدر مرتبی چرا کاغذ پاره ها را به جای سطل آشغال دور برش می ریزی. کاش این شب تبدار لعنتی این روز تلخ و شوم زودتر تموم بشه. کاش ...
احسان صفاپور:
نوستالژیای آبدارخانه ی طبقه ی اول
دیروز بود که می گفت : «پنجاه و اندی سال است که شب ها می خوابم و فردا صبح می شود. صبح شب می شود و همینطور ادامه می یابد.»
آنها که از کار روزانه خسته بودند و دلشان هوس چای و سیگار می کرد می دانند که «جلیلوند» چه همدم خوبی بود برای همهی ما. چند دقیقه ای گپ و سیگار مشترک که اغلب با فندک او روشن می شد.
حالا باید آشپزخانه را بی حضور او تحمل کنیم از شوک مرگش سیگار پشت سیگار روشن کنیم اما نه دیگر با فندک او بلکه با چراغ اجاقی که با بودنش همیشه گرم بود و مفری برای لحظه های تنهایی در محل کار و دقیقه های خستگی.
اما کسی به خستگی او فکر می کرد؟ کسی فکر می کرد فردا صبح که می آید با عکسی روبرو شود که در حاشیه اش نواری سیاه و زیرش نام «مرحوم صمد جلیلوند» باشد.
شهاب میرزایی:
ما همه خوبیم
جان کوچولو گفته بودی از اينجا برات بنویسم. از آقای جلیلوند شروع میکنم. مدتها بود دلم میخواست چیزی براش بنویسم و مثل همیشه دیر جنبیدم. برای كسي که وقتی خیلی دلم میگرفت میرفتم پیشش توی پارکینگ و باهاش كلي درد دل میکردم. برای کسی که وقتی کم میآوردم و مثل همیشه خرابکاری میکردم ، کلی نصیحتم میکرد و از تجربههاي خودش برام ميگفت. وفتی گفت سیگار نکش تا بالا بود سیگار نکشیدم. و وقتی از بالا به پایین رفت تنها جای دنج برای درد دل کردن ماها که همون آشپزخونه بود هم، از دست دادیم. یادش بخیر وقتی اومد خونه ما تا با هم آبگوشت بخوریم اون و بابا و ایمان، رضاخانی بودند و من که همیشه سر رضاخان و مصدق با بابا کلکل داشتم برای اولین بار تو عمرم از رضاخان تعریف کردم. این اواخر به خاطر این تغییرات لعنتی که انگار تمام هم نمیشه، همش تو راه پله ميديدمش كه داره میز و کامپیوتر عوض میکنه. احتمالا همین پریشبم با اون سن بالا و تن رنجور تا دم دمای صبح داشته میز و کامپیوتر عوض میکرده. سرماخوردگیش خوب نمیشد و با صدای گرفتش مدام سیگار میکشید و وقتی میگفتم مواظب باش میگفت بابا دیگه از ما گذشته، هر چی بخواد بشه میشه. اين اواخر جسمش اينجا بود و ذهنش جاي ديگه و خيلي كم حرف شده بود و ضعيف. حرص خور بود و حساس. شبایی که دیر میرفتیم میگفت برای میتی کومان باید دستی بالا بزنیم تا اینجوری زودتر بره خونه و دست از سره همه برداره و من وقتی از سایت میآمدم بیرون پیش خودم میگفتم این بنده خدا الآن سن باز نشستگیشه ولي حالا هروز بايد ظرفاي من و تو و اونو بشوره. یه روز قضیه دختری رو كه دوسش داشته و بهش نرسیده بود برام گفت و اینکه پس ازسالها توي مغازه لوازم التحریری میدون کاخ دیده بودش و نگاهاشون به هم افتاده بود. دیروز وقتی دیر آمدم کشیدم کنار و گفت کجا بودی؟ حرفش برام از نمكدوست بيشتر حجت بود. وقتي جينا توي فرم نمكدوستو آشناي سايتش معرفي كرد من اونو معرفي كردم. احتمالا وقتی دیروز توی توالت افتاده بوده، قرمزیه خون سرش میرسیده به پاکت سیگار ارزان قیمت قرمز رنگ مگناش. ازین به بعد دلم برای دستای پینه بسته و صدای گرفتش تنگ میشه. حالا اگه حال زنش خراب بشه کی میبردش دکتر؟ به دختراش كي بايد پيغام مرگشو بده؟جان کوچولو داداشت داره از تنهایی از پا در میآد، روزگار آقای جلیلوندم ازش گرفت، نگفتي حالا با کی آبگوشت بخوره و با كي درد دل كنه؟
بنفشه محمودی:
مرگ
همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد/ باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم....
دیشب صمد جلیلوند آبدارچی میراث خبر مرد. به سادگی مرد تا آدم هایی که دیروز به خاطر چند میز به جان هم افتاده بودند به یاد بیاورند که مرگ تا چه حد به ما نزدیک است. مثل خدا که از رگ گردن به ما نزدیک تر است.

<< Home